مادرانه

خرید بک لینک
همییین الان یهو هوس کردم بنویسم !

روزا که از دست این وروجک اصلا جرات ندارم سیستم روشن کنم . عجیییب حساسه به لپ تاپ و گ.شی دست گرفتن و...

فسقلک من الان پونزده ماهشه

ولی انگار همین دیروز بود روی تخت بیمارستان درد میکشیدم و با دلگرمی همسر خوبم که تمام اون لحظات و ساعات سخت و دردناک کنارم بود همه ی تلاشمو کردم تا پسرمو بدنیا بیارم

یادش بخیر چه لحظه های شیرینی بود....

سختیای ماهای اول تولد و شب بیداری و بیقراریاشو که فاکتور بگیریم

بقیه ش همش عشق بود و عشقه و عشق هست ...

با ورود این فرشته ی کوچولو به زندگیمون خیلی چیزا تغییر کرد بهتره بگم خیلی چیزا بهتر شد

الهی شکر.

همسرجان که همیشه وروجک رو "خوش قدمِ بابا" خطاب میکنه...

مادر بودن با تموم سختیا و مسولیتا و دغدغه هاش , شیرینترین و ناب ترین اتفاق دنیاست

اتفاقی که برای هر ثانیه ش باید خداروشکر کرد.

این مدت که ننوشتم خیلی اتفاقات خوب و بد افتادن که بدهاشم به فال نیک میگیرم قطعا حکمتی درکاربوده که ما بیخبریم

درست چندساعت بعد از هشت ماهگی پسرم؛ وقتی که داشتیم از یک دور دور شبونه ی سه تایی برمیگشتیم

(با ماشینی که فقط پنج ماه و چند ساعت از خریدش میگذشت و اولین ماشین زندگیمون بود) یه تصادف خیلی شدید کردیم

که هنوزم بعد از گذشت هفت ماه کابوسش منو رها نکرده...

تصادفی که حتی یک درصدم ما مقصرش نبودیم دوتا جوون مست از خدا بیخبر با سرعت 180 چراغ قرمز رو رد کردن و زدن به ما....

خداروهزاران مرتبه شکر ....

خودمون که شدیدا دچار ضربدیدگی شدیم هر دو

چون همیشه در همه حال کمربند میبندیم...ولی پسرک نازم پیشونیش شکاف خورد و ....

نمیخوام بیشتر ازین یادش بیفتم

بازم خداروشکر بخیر گذشت

سالم و زنده موندن ما چیزی بود شبیه یه معجزه...فقط همین .

اتفاقات ریز و درشت زیاد افتاده ولی این بولدترینش بود برام...

از غم و غصه بگذریم.

دلم میخواد از تمام حسای ناب مادرانه م بگم ولی زبونم قاصره از بیانش

وقتی فرشته کوچولوی زندگیت روز به روز بزرگتر میشه و قد کشیدنشو میبینی

وقتی برای اولین بار سینه خیز میره

چاردست و پا میره

یا وقتی اولین کلمات معنی دار یا حتی همون اصوات نامفهومشو بیان میکنه

هرکدم ازین لحظات یه دنیای خاصی داره

وقتی دست کوچولوشو میگیری و اولین قدماشو برمیداره ناب ترین و خاصترین حسای دنیاست که یهو سرازیر میشه تو عمق وجودت...

وروجک ما اولین قدمای محکمشو توی پارک برداشت وقتی که دستشو رها کردیم و بدون کمک تندتند واسه خودش راه میرفت...

من و پدرش از شدت ذوقمون, بی اعتنا به نگاه مردم همونجا همدیگه رو بوسیدیم و مسرور بودیم از پیشرفت ثمره ی عشقمون...

انقدر بهش وابسته شدم که حتی وقتی چند ساعت خوابه و صداش تو خونه نمیپیچه دلتنگش میشم و حس میکنم یه چیزی گم کردم ...

وقتی خوابه میرم بالا سرش انقدر نگاش میکنم نازش میکنم میبوسمش لمسش میکنم تا یکمی از دلتنگیم کم بشه

ازین همه معصومیت و پاکی این فرشته های نازنین بغضم میگیره

درسته خیلی وقتا انقدر اذیتم میکنه که به هیچ کاریم نمیرسم انقدر یه کار اشتباهو تکرار میکنه که ممکنه داد بزنم صدامو ببرم بالا یا بگم خدایا میشه یکساعت برای خودم باشم؟؟؟ ولی همه اینا گذراست فقط واسه همون لحظه های کلافگیه...

بعدش که اروم میشم همچین میگیرمش توی اغوشم و ازش معذرت خواهی میکنم حتی گاهی عین دیوونه ها اشک میریزم بخاطر عصبانیتم و بلند کردن صدام...

هرروز که میگذره پسرم معنی عشق و محبت رو بیشتر درک میکنه و بار رفتارش و عملش عمق محبتشو به ما نشون میده

وقتی دستای کوچولوشو دور گردنم حلقه میکنه و صورتمو میبوسه

وقتی سرشو با عشق روش شونه م میذاره و میگه ماما دوس دارم (یعنی دوستت دارم)

در تمام این لحظات اشک شوق توی چشمام میاد و بغض گلومو میگیره و خدا رو شکر میکنم

حتی اگه روزی ده بارم اینکارو انجام بده بازم هربار همینقدر هیجان زده میشم و قربون صدقه ش میرم و هربار حس خاصتری بهم دست میده...

اصن مگه داریم شیرینتر از این لحظات؟

توصیفشون سخته ...باید مادر بود تا این همه عشق رو درک کرد

بنظرم خانوما بعد از مادرشدن عاشقتر میشن...

الهی خدا تمام این لحظه ها رو نصیب همه ی دخترای این سرزمین کنه...آمییین.

دهه نودی...

ما را در سایت دهه نودی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 8:22

صفحه بندی